پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست وقتي دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند
دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ايستاد
با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستي
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتي كه تنها هستي تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست
چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترينش را به تو ارزاني مي دارد

**
**

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم
عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار همه کس نیست نمیدانستم

سلام، روزگارانتان به نیکی و خوش فرجامی باد.

شعر امروز را که جناب شجريان آن را در دستگاه شور اجرا و در آلبوم پيوند مهر  با همنوازی تار استاد فرهنگ شریف و تمبک استاد جهانگیر ملک عرضه کرده است، به شيخ اجل سعدی اختصاص دارد که تقديم می‌کنم. با ذکر این نکته که نام آلبوم مذکور از همین غزل برگرفته شده است.


خفته خبر ندارد، سر بر کنار جانان

کين شب دراز باشد بر چشم پاسبانان


بر عقل من بخندی گر در غمش بگريم

کاين کارهای مشکل افتد به کاردانان


دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد

می‌بايد اين نصيحت کردن به دلستانان


دامن ز پای برگير ای خوبروی خوشرو

تا دامنت نگيرد دست خدای خوانان


من ترک مهر اينان در خود نمی‌شناسم

بگذار تا بيايد بر من جفای آنان


روشن روان عاشق از تيره شب ننالد

داند که روز گردد، روزی شب شبانان


باور مکن که من دست از دامنت بدارم

شمشير نگسلاند پيوند مهربانان


چشم از تو برنگيرم، چون می‌کشد رقيبم

مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان


من اختيار خود را تسليم عشق کردم

همچون زمام اشتر بر دست ساربانان


شکر فروش مصری، حال مگس چه داند

اين دست شوق بر سر، وان آستين فشانان  **


شايد که آستينت بر سر زنند سعدی

تو چون مگس نگردی، گرد شکردهانان

** اين بيت در آواز نيامده است.